در را باز کردم روزنامه را بردارم
تو پشت در بودی
سلام کردی...
به اغوش کشیدیم
عطر بیست سال پیش را زده بودی
چشم هایت هنوز
مرا به رویا میبرد!
هنوز مثل قدیم موقع ی پشیمانی
دستت عرق میکرد ،صدایت میلرزید!!
خوب نمیدیدمت
عینکم روی میز بود...
نشستی شروع کردی به بهانه
به دلیل
من اما تو را نمیدیدم
آدمی را میدیدم که سالها منتظرِ
انتقام گرفتن از او بودم!
ولی...
حرفایم گم بود
چشم هایت دهانم را بسته بود...
حرف هایم را قورت دادم
تو گفتی:
از نیامدن
از رفتن
از دوست نداشتن...
گفتی
عطر انروزِ شوم خانه را پر کرده بود
و این مشامم را می ازرد
هوا ....
هوای همان روزِ رفتنت بود
باران یکریز و یک نفس میبارید!
ارام روی بخار شیشه نوشتم:
"کسی که برای ماندن می آید
بوی رفتن نمیدهد!"
دستت را بهچمدانِ پشتِ در سپردم
اخر تو اینبار هم
نیامده بودی که بمانی...
و من
از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشوم!
(صــفا وهـابـی)
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۹ساعت 10:9 توسط رویا|
برچسب:
نویسنده: آتنا قاسمی